نمیدانم دلدردم خوب شدهاست یا نه.... دردش کمی عوض شدهاست... از معده زده به دل و قلوه... هرچند هنوز معدهام ضعف دارد و موقعهایی که باید حدفها را در خود نگه دارد و نه از بالا پس دهد نه از پایین و در خود نگه دارد اذیت میکند و بازی در میآورد. نمونهاش همین چند لحظه پیش که نزدیک بود همه را خالی کند اما دم خدا گرم کمک کرد...در خود نگهداشت.
نمیدانم تابستان بود یا قبلتر یا بعدتر .... آهان یادم آمد عید بود... رفته بودیم شیراز... دوستی باید حال آن موقع من را بداند... بقیه هم اگر نمیدانند فرض کنند خبری نبودهاست.
شبی خوابی دیدم بسیار لذتبخش تا چند روز شاد بودم. (خوابش ربطی به 15 سالگی ندارد) دوستی میداند خوابم چه بود...
میخواهم....میخواهم....میخواهم....میخواهم....
خفه شو .... میگوید همه ملت میتوانند نظرات خود را اعلام کنند که تو هم بیاندازیشان زندان یا مفقودشان کنید... ( به ساعت توجه کنید .... با شما هم نیستم با عمو محمودم)
میگفتم... هرچیزی (دل و قلوهام را) تحریکم میکند حتی آخر یک فیلم فارسی در سینما.... عکسی که در
دُیمی ذکر شدهبود جای خود دارد....
نمیخواهم و میخواهم با هم .... به این نتیجه رسیدهبودم که این جور دردها لذتبخش و زیبایند... اما از این دردها الان نمیگیرند که من هنوز دل و قلوهام رشد نکرده....
امیدم به بالایی... درد را خود میدهد خود میگیرد... بازهم از آن خوابها میخواهم خدایا ...
پ.ن : 1. بقیهاش باشد برای بعد
2. عاشق نشدهام
برچسبها: قلب